نویسنده: بهاره
سه شنبه 88/5/13 ساعت 5:9 صبح
آقا جان، دوری تو، جانم را به لبم رساند.
---
لبانم خشک است، آب می خواهم!
نویسنده: بهاره
دوشنبه 88/1/24 ساعت 7:4 عصر
این باران که می بارد نه از آمدن بهار، که از نیامدن یار است. گویی زمین و زمان در نبودش می گرید. حال تو بگو طبیعتِ بهار است که می بارد؛ ولی انتظار نداشته باش تصدیقت کنم!
نویسنده: بهاره
شنبه 87/11/19 ساعت 1:25 صبح
بهار نزدیک است. و تو نزدیک تر
آیا تو را خواهم دید
آنگاه که بهار می رسد؟
نویسنده: بهاره
شنبه 87/11/5 ساعت 8:26 عصر
همیشه با شنیدن صدای اذان، احساس سنگینی خاصی به من دست می داد. همیشه می گفتم، زود بروم نمازم را بخوانم. با خواندن نماز، احساس می کردم راحت شدم و دیگر تکلیفی ندارم. خب شاید هر مسلمانی مثل من این گونه باشد.
ولی بعد از اینکه به این جمله ی پیامبر(ص) برخوردم، به شدّت از گذشته ی خود پشیمان شدم. (أرحنا یا بلال) ای بلال ما اذان بگو تا در نماز به آرامش و راحتی برسیم.
وای بر من! پیامبرم در نماز به آرامش می رسد و آن را راحتی می داند. ولی من، نماز را سنگین می دانم و بعد از نماز راحت می شوم. چه مسلمانی معکوسی دارم من!
نویسنده: بهاره
دوشنبه 87/10/23 ساعت 6:26 عصر
«به برادران و خواهران فلسطینیم می گویم: صبر کنید! صبر کنید! چرا که پیروزی نزدیک است.»
این جمله را نه یک دختر لبنانی که همه زنان و مردان آزاده ی مسلمان از قلبشان فریاد می زنند و کوچکترین شبهه ای در آن ندارند.
من هم یکی از آنها.
نویسنده: بهاره
پنج شنبه 87/10/19 ساعت 10:46 عصر
باز جمعه می آید
باز من و تو
باز من و خواب
باز تو و تنبلی و کار
باز گردش و تفریح و بیرون!
باز هوای پاک
یار کجاست؟
باز فراموشی و غفلت
باز هفته ای نو
باز به انتظار جمعه ای دیگر!
نویسنده: بهاره
یکشنبه 87/10/8 ساعت 4:44 عصر
در سرمای زمستان دنبال گرمای بهاری می گشتم که ناگاه
صدای حرارت سوزان غزه گوشمالی ام داد.
خدایا این آتش را بر کودکان غزه سرد و سلامت گردان.
چرا که اینها همان امّت خلیلت ابراهیم اند.
راستی چرا مسلمانان در خواب خرگوشی فرو رفته اند؟!
نویسنده: بهاره
جمعه 87/10/6 ساعت 5:34 عصر
در این سرمای زمستان شاید از بهار سخن گفتن، کمی بی ربط باشد
ولی می توان بهاری بود
حتی در سردترین روزهای سال
آمده ام که بهاری باشم
سبز و بهاری
لیست کل یادداشت های این وبلاگ